برگه ها بالا

[vc_row columns=”1″ us_bg_show=”img_slider” us_bg_image_source=”us_tile_additional_image” css=”%7B%22default%22%3A%7B%22background-image%22%3A%225430%22%2C%22background-size%22%3A%22100%25%22%2C%22background-attachment%22%3A%22fixed%22%7D%7D”][vc_column][vc_column_text]

برگه‌ها بالا

قدیما وقتی امتحان میدادم، خب شاگرد اول بودمو و همه چی رو مینوشتم ولی به مرور وقتی درس نخون تر شدم، تجربه های متفاوتی به دست آوردم .
قدم نهادن در تونل هایی که از صندلی های فلزی امتحانی ساخته شده بود همراه با دیدن چهرهایی از نوابغ جهانی در صنعتی اصفهان ترس رو به بدنت که مینداخت هیچ اینکه تو حتی استادت رو هم یک بار ندیدی وضعیت حمایتیت رو به مقاومتی سخت برای حل سوالات امتحانی تبدیل میکرد. (اهل دِلاش میفهمند چی میگم )
هر طوری شده، سُکنا میگُزیدی بر گوشه ای و شروع میکردی به حل سوالات، وقتی میفهمیدم که زمانم کمه و یه سری سولاتو مثلا 20 درصد بلدم و یه سریشو 80 درصد آخرای امتحان که میشد و میدیدم وقت ندارم سعی میکردم 80 درصدی های رو تکمیل ترش کنم که البته گاهی هم در آخرین لحظات گند میزدم به همه چی و کل جواب رو خراب میکردم.
درسته این یه روال عادی امتحان بود ولی الانم هرچی بزرگتر میشم و میبینم که وقت کم تری دارم، انگار باید انرژی مو صرف بهتر کردن چیزایی که بلدم بکنم تا تجربه های جدید. البته داشتن تجربه های جدید هم خالی از لطف نیست و امان از اون وقتی که مشغول یه تجربه جدید باشی و بگند برگه ها بالا وقتت تمومه و تو باید هر کاری کردی و هرچی نوشتی رو تقدیم کنی.

[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row]

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *